منوچهر خان حكيم

217

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اما چند كلمه از جاى ديگر بشنويد . چون آن دست ، عبد الحميد را در ربود ، نعره‌اى كشيد كه اى اسكندر ! منم زرّين تن ديو و بردم نبيرهء تو را به بلايى گرفتار كنم كه نه تو از او خبر يا بى و نه ديگرى . اما چون شهزاده ديد كه زرّين او را ربوده است ، محكم به بند دست او چسبيد . ديو او را مىبرد تا آنكه در ميان بارگاهى بر زمين نهاد . شهزاده نظر كرد ديد كه تختى زده‌اند و ديو قوى هيكلى بر فراز تخت نشسته و مانند قطران سياه و خال‌هاى سفيد و زرد در بدن او افتاده است . بزم ملوكانه چيده‌اند و جمعى از ديوان در آن بارگاه قرار گرفته‌اند و مى مىخورند . اما چون شهزاده راست ايستاد ، سلام كرد و گفت : سلام من در اين‌بارگاه بر كسى باد كه بداند در هيجده هزار عالم قادر قدرت‌نما خدا يكى است . آن ديو نعره زد كه : اى خيره‌سر ! تو از من نترسيدى كه در مجلس من خداى ناديده را [ به ] اسم و صفات مىنمايى ؟ شهزاده نامدار گفت : اى ديو بدخوى ! تو چه وجود دارى كه سالاران و نامداران از تو بترسند ؟ مرا به غير ( 137 ) از خداى عالم از كسى ترس و بيم نيست . اى ديو ناپاك ! مرا از براى چه در اينجاآوردى و تو را در ميان ديوان چه نام است و تو را با من چه دشمنى است ؟ آن ديو گفت : بدان كه مرا خلخال ديو مىگويند و خالوزادهء صلصال خان‌ام ؛ جدّ تو را به خاطر مىرسد كه صلصال خان بىكس است كه آمديد شمّامه را كشتيد و گاهى مىفرماييد هالوت شاه را بكشند ؟ اكنون من اداهاى او را شنيده‌ام و لشكر خود را برداشته آمده‌ام . در آن روز كه اسكندر ايلچى به جانب ختا فرستاد ، من شنيده بودم و مىخواستم كه لشكر كشيده بر سر او آيم و چنان حلقه‌اى در گوش اسكندر كشم كه در آن روزگار از آن باز گويند . از شغل عشق بر اين كار نتوانستم پرداخت و سرگردان مطلوب بودم . آنگاه پاره‌اى گريه كرد . شهزاده گفت كه : مطلوب تو كيست ؟ ديو گفت : دختر پادشاه جنّ كه او را ليلة القدر مىگويند ؛ اى نبيرهء اسكندر ! بدان كه من روزى فرصت يافته رفتم آن نازنين را دزديدم . پدرش آگاه شد لشكر خود را نهيب داد تا سر درپى من نهادند . چون دختر ديد كه لشكر پدرش رسيدند ، به صورت من مىزد و مرا دريغ مىآمد كه مطلوب را به دست ايشان دهم ، دانستم كه اگر آن دختر را به دست ايشان دهم نخواهند گذاشت كه ديگر من مطلوب خود را ببينم . از قضا